خرید بک لینک
چکیپک لغتی بود که برای وقتهایی که تو خودت می رفتی انتخاب کرده بودم. وقتهایی که با چشمای خیره به یه نقطه با موهای قهوه ای-حناییت ور میری و پاهات رو بغل می کنی. این قرص های لعنتی خواب من رو به هم زده ان و متعاقبا من اگه نخوابم توهم بد می خوابی و خواب جفتمون مختل شده. من این قضیه رو کاملا پذیرفته ام اما چند باره که ظهر که بیدار میشیم اعتراض داری که چرا دیر بیدار شدیم. امروز هم اینطور بود. به علاوه ارون مسیج داده بود که ما نمی تونیم کلاس بیایم ولی یلع میگه کی بیایم پیشتون. خب هردومون می دونیم که ارون چقدر موزمارانه رفتار میکنه و با اینق قضیه کنار اومدیم، اما دوباره شروع کردی و گیری که همیشه میدی رو تکرار کردی: همه می خوان بیان اینجا، هیچکی نمیگه بیاین پیش ما. اصلا حوصله نداشتم باهات بحث کنم و بهت توپیدم:"چته تو دوباره باز صبح بیداری شدی داری غر میزنی. به من چه دوست بچگیت چی میگه. خودت جوابشو ندادی پر رو شده". بعد شروع کردم به ادامه ی کارم روی پروژه ام. رفتی آشپزخونه چایی گذاشتی، من رفتم سفره رو آوردم که یک ظهر صبحانه بخوریم. سر صبحانه واقعا کلافه بودم از اعتراضات تکراریی که هیچ ربطی به من

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

یازده روزه که رفتی. الان هم خوابیدی و اون صورت معصوم و آرومت رو من نمی بینم. توی خونه بودم، یه دستمال کاغذی استفاده شده روی کاناپه بود، یکهو یادت افتادم. چراغ خاموشه و خونه تاریکه، یهو دلم گرفت. حس کردم چقدر روزهای بی شماری اینجا تنها بودی وقتی من صبح می رفتم و تو تنهاییت چقدر با خودت و احساسات منفی ات در افتادی. دلم سوخت و بی اختیار گریه ام گرفت. انگار که ظلمی بزرگ در حقت کرده باشم یا تو مظلوم ترین آدم دنیا باشی. با خودم فکر کردم اون روزهایی که من از صبح بیرون می رفتم تو تنهایی چیکار میکردی. جز افسردگی آیا گزینه ای هم داشتی و نکردی؟ خیلی دوستت دارم. الان هم بی اختیار گریه ام گرفت. از اینکه اینجا نیستی تا تمام وقتم رو باهات بریم بازار بزرگ و بچرخیم و تو بخندی برام و ذوق کنی. مگه زندگی من غیر از ذوق و خنده تو رنگی داره؟ بخواب آروم آروم. بخواب و خوابهای خوب ببین، بجای کابوسهایی که اینجا میدیدی. کاشکی پیش هم بودیم و بهت می گفتم چقدر دلم برات تنگ شده و تمام سعی ام رو می کنم که دیگه احساس تنهایی نکنی. ای عزیز ترین آدم جهان...

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

نمی تونم بهت فکر نکنم. الان یاد اون عکست افتادم که داری کیک می پزی. کاشکی اون لحظه و تمام لحظه هایی که نرفته بودی پیشت بودم. با اون ذوق و شوقی که قدرشو اونطور که باید نمی دونستم و اون خوش زبونی و شیطنتی که از ویژگی های بارزته. دلم لک زده برای کل کلات. حتی برای غر زدنت از اینکه دیر بیدار میشیم. فکر نمی کردم یازده روز بعد از نبودنت اینطوری ببرم. خیلی سختم شده و الان اینها رو که می نویسم یه حس دلتنگی بدی دارم. از اون حسهایی که پیرمرد میگه. کااشکی بودی بازهم ورق بازی می کردیم باهاش، و شما دست به یکی می کردین و من علی رغم دست به یکیتون می بردم. بعد هم جفتتون دبه می کردین که تقلب کردی. حاضرم هرچی دارم بدم و فقط با تو باشیم. بی هیچ توضیح عقلانی و منطقی دوستت دارم. ناتوان از اینکه بگم تو واسم چی هستی. فقط می تونم بگم دوستت دارم و امیدوارم خیلی زود ببینمت. اون ور دنیا که رفتی... الان فکر کردم که همه ی این گریه و دلتنگی از یه دستمال کاغذی شروع شد. دستمالهایی که من و خونه امون واسشون دلتنگن...

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

تو چه می دانی که من بی تو چه ام؟

باورم به چه رنگ است

آخرین باری که امید اینجا بود

ما چه پوشیده بودیم

چه می دانی، چه بگویم از آن لحظه گرفت

دلم، آغوش غمی سرد

ناتوان

به من تنید و بلعیدم

سیاه ماری که تا تو بودی اثرش هیچ نبود

هیچ می دانی آنجا که تویی،

خبرت نیست ز من

خبرت نیست که "بازار بزرگ"، حراج می گذارد

دم عید

دل بیچاره ی من لیک

به دنبال خریدارش، آتش زده خویش

تا بیایی و نگاهی بکنی

شب عید است آخر

برچسب: نویسنده: بهار زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 0:13

صفحه بندی